
دفتر کوچک نقاشی من!
داخل هر برگت
طرح یک موج کشیدم با رنگ
گفته بودم شاید
بتوانم دریا را بکشم
آه افسوس نشد
دفتر کوچک نقاشی من
برگهای تو کم است
موج اما بسیار
((سلمان هراتی))
👇👇👇
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر موج , شعر نقاشی

ما بی تو تا دنیاست دنیایی نداریم
چون سنگ، خاموشیم و غوغایی نداریم
((سلمان هراتی))
گروه شعر های باران خورده در تلگرام👇
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر ناب , شعر سنگ

مرا به زاویه باغ عشق مهمان کن
در این هزاره فقط عشق،
پاک و بی رنگ است
((سلمان هراتی))
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر ناب , شعر انتظار

ای مقتدای آبهای آشوب
در روزگار جسارت مرداب
و گستاخى قارچ هاى مسموم
طوفان آخرینی
که بر گستره ى خاک خواهد گذشت
((سلمان هراتى))
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر ناب , شعر انتظار

و نهاد
بخشی از جمله که درباره ی آن
خبری می شنویم
و گزاره خبر است
مثل این جمله : « شهید
رود سرخی است که تا
ابدیت جاری است ...
((سلمان هراتی))
برچسب ها: شعر شهادت , شعر شهید , سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی

صبح شد ...
آی نمیباید خفت
چشم بگشای که خورشید شکفت
باز کن پنجره را با دمِ صبح
باید از خانهی دل
گَرد پریشانی رُفت
((سلمان هراتی))
برچسب ها: سلمان هراتی , شعر صبح بخیر , کانال شعر , اشعار سلمان هراتی

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست
هزار عرصه برای پریدنم تنگ است
اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است
چگونه سر کند اینجا ترانه ی خود را
دلی که با تپش عشق او هماهنگ است؟
هزار چشمه ی فریاد در دلم جوشید
چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است
مرا به زاویه باغ عشق مهمان کن
در این هزاره فقط عشق، پاک و بی رنگ است
((سلمان هراتی))
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر ناب , شاعرانه آرام

گفتمش بی تو چه می باید کرد
عکس رخساره ی ماهش را داد
گفتمش همدم شبهایم کو
تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد
((سلمان هراتی))
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر ناب , شعر انتظار

آسمان از هر کجا که تو باشی شروع می شود
کهکشان از کنار تو آغاز می شود
منظومه ها در طواف تواند
تو در همه ی کرات مهربانی میریزی
تو حتی کنار پنجره ی کوچک من
پیدا می شوی
همزمان با آن ماهی
که در اعماق اقیانوس ها گریه می کند
یک پرنده در دفتر من
بال بال می زند
تو هر دو را می شنوی.
((سلمان هراتی))
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر کوتاه , شعر ناب

از روی مهر با من دلخسته یار شو
پاییز کوچه های دلم را بهار شو
ای مانده در نهانِ درختان و آفتاب
چون غم میان سینه ی من ماندگار شو
پایان التهاب شروع نگاه توست
من یک کویر تشنگی ام جویبار شو
در دوزخی که معصیت بودن آفرید
آرامش بهشتی یک چشمه سار شو
کی بی حضور آینه ها می توان شکفت
ای دل تو روبه روی من آیینه دار شو
((سلمان هراتی))
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر ناب , جملات شاعرانه
تاریک کوچههای مرا آفتاب کن
با داغهای تازه، دلم را مجاب کن
ابری غریب در دل من رخنه کرده است
بر من بتاب، چشم مرا غرق آب کن
ای عشق ای تبلور آن آرزوی سبز
برخیز و چون سکوت، دلم را خطاب کن
ای تیغ سرخ زخم، کجا میروی چنین
محض رضای عشق، مرا انتخاب کن
ای عشق، زیر تیغ تو ما سر نهادهایم
لطفی اگر نمیکنی، اینک عتاب کن
((سلمان هراتی))
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر ناب , جملات شاعرانه
گاهی آنقدر واقعیت داری
که پیشانی ام به یک تکه ابر سجده می برد
به یک درخت خیره می شوم
از سنگ ها توقع دارم مهربانی را
باران بر کتفم می بارد
دستهایم هوا را در آغوش می گیرد
شادی پایین تر از این مرتبه است
که بگویم چقدر
گاهی آن قدر واقعیت داری
که من صدای فروریختن
شانه های سنگی شیطان را می شنوم
و تعجب نمی کنم
اگر ببینم ماه
با بچه های کوهستان
گل گاو زبان می چیند؟
((سلمان هراتی))
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , واقعیت داری , شعر کوتاه
بو کشان
تمام حفره های شب را می کاوم
بر فطرت خزه ها دست می سایم
که به انتشار عطر تو
بر سنگ ها پهن شده اند
یک وهم با رویاهای سبز
در مزرعه میخواند
من فکر می کنم آنجا
عطر تو
دگرگون کننده تر به گوش می رسد
"عزیز" راست می گفت
شب ها آسمان به مزرعه می آید
((سلمان هراتی))
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر ناب , جملات شاعرانه
اگر چه عمر تو در انتظار می گذرد
دل فقیر من! این روزگار می گذرد
بهار فرصت خوبی است گل فشانی را
به میهمانی گل رو بهار می گذرد
چه مانده ای به تماشای تیرگی و غبار
همیشه هست غبار و سوار می گذرد
تمام چشمه دلان از کنار ما رفتند
اگر نه سنگدلی جویبار می گذرد
دلی که شوق رهایی در اوست ای دل من
بدون واهمه از صد حصار می گذرد
((سلمان هراتی))
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر ناب , جملات شاعرانه
پیش از تو آب، معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ، زَهره دریا شدن نداشت
در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار
حتی علف اجازه زیبا شدن نداشت
گم بود در عمیق زمین شانه بهار
بی تو ولی زمینه پیدا شدن نداشت
چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر واشدن نداشت
((سلمان هراتی))
برچسب ها: سلمان هراتی , اشعار سلمان هراتی , شعر ناب , شعر امام خمینی

آيينه و آب مهرباني کردند
با جنگل عشق همزباني کردند
شب را ز حريم باغ گل تاراندند
تشريف سپيده را جهاني کردند
((سلمان هراتی))
برچسب ها: شعر کوتاه , شعر ناب , شاعرانه آرام , سلمان هراتی

کاش می شد که پریشان تو باشم
یا نباشم یا از آن تو باشم
تو چنان ابر طربناک بباری
من همه تشنه ی باران تو باشم
در افقهای تماشای نگاهت
سبزی باغ و بهاران تو باشم
تا در آیی و گلی را بگزینی
من همان غنچه ی خندان تو باشم
چون که فردا شد و خورشید کدر شد
من هم از جمله شهیدان تو باشم
تا نفس هست و قفس هست، الهی
من شوریده غزل خوان تو باشم
((سلمان هراتی))
برچسب ها: اشعار سلمان هراتی , شعر آرزو سلمان هراتی , شاعرانه , شعر ناب

من نبودم
مادرم یتیم شد
من نبودم
درختان، بی شکوفه نشستند
من نبودم
گنجشکها برگ و بارشان را بستند
و از بهار گذشتند
من نبودم
نارنج ها از درخت به زیر افتادند
انجیرها از تراکم درد ترکیدند
ارباب صبحانه ای لذیذ از انجیر خورد
مادرم گفت:
ای کاش گرگها مرا می بردند
ای کاش گرگها مرامی خوردند
من نبودم
مادرم یتیم شد
هیمه های نیم سوخته
« کله چال » را از آتش می انباشتند
و ارباب کاهنی بود
که با هیمه های نیم سوخته
به تأدیب مادرم بر می خاست
ارباب کاهنی بود
که سرنوشت مادرم را پیشگویی می کرد
و « ملوک » نانجیب زاده
که خلوت ارباب را پر می کرد
آب را بر خاکستر می ریخت
مادرم غذای خاکستری می خورد
و بچه های خاکستری به دنیا می آورد
لاک پشتهای مزرعه مرا می شناسند
من بر بالشی از علف می خوابیدم
قورباغه ها برایم لالایی می خواندند
مادرم از مزرعه که برمی گشت
سبدش از دوبیتی سرریز بود
چندی موبمجم این بند پییه
چندی پیدا کنم شمشاد نییه
شمشاد نی مره صدا ندینه
اونی که موخینم خدا ندینه
برای رفوی پیراهنهای پاره ی ما
دوبیتی و اشک کافی بود
سوزن که به دستش می رفت
نه، بر جگرم می رفت
کی می توانستم گریه کنم
کیومرث خان می گفت:
دهانت را ببند
آیا آسمان به زمین آمده است
ما که چیزی احساس نمی کنیم
بالش من سنگین بود از اشکهای من
با گوشه ی زمخت لحافم
اشکهایم رامی ستردم
بر دامن مادرم اگر گندم می پاشیدم
سبز می شد
از بس گریسته بود
آسمان تنها دوست مادرم بود
مادرم ساده و سبز مثل « ولگان » بود
من شعرهای نا سروده ی مادرم را می گویم
من با « آمیر گته یا » خوابیدم
من با « آمیر گته یا » شیر خوردم
من با « آمیر گته یا » گریه کردم
من نبودم
من شاعر نبودم
مادر یتیم شد
((سلمان هراتی))
برچسب ها: اشعار سلمان هراتی , شاعرانه سلمان هراتی , شعر آب در سماور کهنه , عکس جنگل

در ضیافت تولدت
خاک در شکوه جنبشی دگر
رخت زرد خویش را درید
و تکان تازه ای به خویش داد
هم بدین سبب به رود زد
تا غبار تاخت ستمگران دهر را
در گذر آب شستشو دهد
انتظار سهم ماست
اعتراض نیز
ما ظهور نور را به انتظار
با طلوع هر سپیده آه می کشیم
ای دلیل جنبش زمین قسم به فجر
تا تولد بهار عدل
ظالمان دهر را به دار می کشیم
گوش را به نبض تند خاک می دهیم
گام عادلی بزرگ را
منتظر، شماره می کند
در بهار، اعتراف سبز باغ را شنیده ام که می شکفت
اذن رویش بهار را تو داده ای
باور گلی به ذهن ساقه های سبز
لیک خود چو غنچه ای صبور
بسته مانده ای
رسم غنچه نیست بسته ماندن
غنچه های نرگس این زمان -
به ناز باز می شوند
ما ظهور عطر را ز غنچه تا به گل شدن
انتظار می کشیم
خاک تشنه است و ما از این کویر
خندقی به سمت جویبار می کشیم
یک چپر میان ماست
پشت آن چپر که تا خداست
با فرشته ها به گفتگو نشسته ای
آفتاب
از جبین پاک تو طلوع می کند
در فضای پاک چشم روشنت
محو می شود غروب می کند
ایستاده ای بلند
روشنان ماهتاب را نظاره می کنی
با تو آسمان تولدی دوباره یافت
پیشوای کاروان عشق!
کاروان حماسه می سراید اینچنین:
انتظار سهم ماست
اعتراض نیز
منجیا، یقین تو نیز منتظر
چشم بر اشاره ی خدا نشسته ای!
((سلمان هراتی))
برچسب ها: اشعار سلمان هراتی , شاعرانه سلمان هراتی , شعر ناب , عکس منظره
.: Weblog Themes By Pichak :.


























