
من نبودم
مادرم یتیم شد
من نبودم
درختان، بی شکوفه نشستند
من نبودم
گنجشکها برگ و بارشان را بستند
و از بهار گذشتند
من نبودم
نارنج ها از درخت به زیر افتادند
انجیرها از تراکم درد ترکیدند
ارباب صبحانه ای لذیذ از انجیر خورد
مادرم گفت:
ای کاش گرگها مرا می بردند
ای کاش گرگها مرامی خوردند
من نبودم
مادرم یتیم شد
هیمه های نیم سوخته
« کله چال » را از آتش می انباشتند
و ارباب کاهنی بود
که با هیمه های نیم سوخته
به تأدیب مادرم بر می خاست
ارباب کاهنی بود
که سرنوشت مادرم را پیشگویی می کرد
و « ملوک » نانجیب زاده
که خلوت ارباب را پر می کرد
آب را بر خاکستر می ریخت
مادرم غذای خاکستری می خورد
و بچه های خاکستری به دنیا می آورد
لاک پشتهای مزرعه مرا می شناسند
من بر بالشی از علف می خوابیدم
قورباغه ها برایم لالایی می خواندند
مادرم از مزرعه که برمی گشت
سبدش از دوبیتی سرریز بود
چندی موبمجم این بند پییه
چندی پیدا کنم شمشاد نییه
شمشاد نی مره صدا ندینه
اونی که موخینم خدا ندینه
برای رفوی پیراهنهای پاره ی ما
دوبیتی و اشک کافی بود
سوزن که به دستش می رفت
نه، بر جگرم می رفت
کی می توانستم گریه کنم
کیومرث خان می گفت:
دهانت را ببند
آیا آسمان به زمین آمده است
ما که چیزی احساس نمی کنیم
بالش من سنگین بود از اشکهای من
با گوشه ی زمخت لحافم
اشکهایم رامی ستردم
بر دامن مادرم اگر گندم می پاشیدم
سبز می شد
از بس گریسته بود
آسمان تنها دوست مادرم بود
مادرم ساده و سبز مثل « ولگان » بود
من شعرهای نا سروده ی مادرم را می گویم
من با « آمیر گته یا » خوابیدم
من با « آمیر گته یا » شیر خوردم
من با « آمیر گته یا » گریه کردم
من نبودم
من شاعر نبودم
مادر یتیم شد
((سلمان هراتی))
برچسب ها: اشعار سلمان هراتی , شاعرانه سلمان هراتی , شعر آب در سماور کهنه , عکس جنگل
.: Weblog Themes By Pichak :.
























