
کسی عطر ماگنولیای تاریک درونات را درنیافت
کسی بلبل مجروح عشق، میان دندانهایت را ندید
هزار اسب باریک ایرانی
در ماه پیشانیات خفتهاند
آنگاه که من چهار شب
کمرگاه تو را
که دشمن برف است
در آغوش خود داشتم
نگاه تو میان گچ و یاسمین
دستهگلی بیرنگ بود
از بذری که در خاک شد
در سینهام حروف سخت عاجی را برای تو جستم
همیشه، همیشه، همیشه
باغ من، جنگ مرگ و زندگی
جسم تو، فنا شدنی
خون رگان تو، دهان من
دهان تاریک تو، مرگ من.
-
((فدریکو گارسیا لورکا))
ترجمه از علی اصغر فرداد
-
👇👇👇
instagram.com/mohammad.shirinzadeh/
برچسب ها: فدریکو گارسیا لورکا , اشعار فدریکو گارسیا لورکا , شعر مرگ , شعرکده

چه دورم
- آه -
در کنار تو،
چه نزدیک،
هنگامی که میروی!
((فدریکو گارسیا لورکا))
ترجمه: احمد شاملو
👇👇👇
برچسب ها: فدریکو گارسیا لورکا , شعر جهان , اشعار شاعران خارجی , شعر دوری

فریاد سایه سرو را
در باد نقش میزند
(مرا و هقهقِ مرا در این کشتزار رها کن.)
همهچیزی در جهان درهم شکسته است.
هیچچیز برجا نمیماند جز سکوت.
(مرا و هقهقِ مرا در این کشتزار رها کن.)
افق بیماه
میانِ دندانهای آتش جویده میشود.
(گفتم که مرا و هقهقِ مرا اینجا، در این کشتزار رها کن.)
((فدریکو گارسیا لورکا))
ترجمهی احمد پوری
برچسب ها: فدریکو گارسیا لورکا , شعر جهان , اشعار شاعران خارجی , شعر ترجمه

• اگر من ابر شوم؟
• من چشم می شوم
• اگر من گیسوی سری باشم؟
• من بوسه می شوم
• اگر من زباله شوم؟
• من مگس می شوم
• اگر من سینه شوم؟
• من ملافه ای سفید می شوم
• و اگر من ماهی شوم؟
• من چاقو می شوم...
• چرا مرا آزار می دهی؟
چرا؟
اگر مرا دوست داری
چرا آن چیزی نمی شوی که من می خواهم؟...
اگر من ماهی شوم
تو بهتر است موجی شوی
یا خزه ای دریایی
و یا حتی ماه تمام در آسمان
چرا چاقو؟
چرا نمی خواهی به من عشق بورزی؟
چرا می خواهی مرا از رفتن باز داری؟
مرا که تنها در حال حرکت
تو را دوست خواهم داشت...
می چرخم
با همه چیز،
با ذره ذره جهان
دور تو می چرخم
اما با تو گرگم به هوا بازی نمی کنم
چون تو از گرفتن من شاد می شوی
نه...!
((فدریکو گارسیا لورکا ))
https://telegram.me/sherebarankhorde
برچسب ها: فدریکو گارسیا لورکا , شعر جهان , اشعار شاعران خارجی , شعر ترجمه

دل من و این تلخی بینهایت
سرچشمهاش کجاست؟
((فدریکو گارسیا لورکا))
برچسب ها: فدریکو گارسیا لورکا , اشعار فدریکو گارسیا لورکا , شعر تنهایی , شعر غمگین

شب نمیخواهد که بیاید،
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم.
من اما خواهم آمد،
با توده آتشینی از کژدمها بر شقیقهام.
تو اما خواهی آمد،
با زبانی سوزان از باران نمک.
روز نمیخواهد که بیاید،
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم.
من اما خواهم آمد
و میخکهای جویده را برای غوکها خواهم آورد.
تو اما خواهی آمد
از مجراهای تاریک زمین.
نه روز و نه شب میخواهند که بیایند،
تا بسوزم من از اشتیاق تو
و بسوزی تو از اشتیاق من.
((فدریکو گارسیا لورکا))
ترجمه : علی اصغر فرداد
برچسب ها: فدریکو گارسیا لورکا , اشعار شاعران خارجی , شعر جهان , شعر ناب

روزي كه من ميميرم
دفنم كنيد با سازم
در شنزارها.
روزي كه من ميميرم
ميان نارنج ها
و نعناع ها.
روزي كه من ميميرم،
دفنم كنيد، اگر خواستيد،
در باد نمايي.
روزي كه من ميميرم!
((فدریکو گارسیا لورکا))
برچسب ها: فدریکو گارسیا لورکا , اشعار شاعران خارجی , شعر کوتاه , شعر جهان

روزهایم چه سخت می گذرند
هیچ آتشی دیگر گرمم نمی کند
خورشید دیگر به رویم لبخند نمی زند
همه چیز پوچ و بیهوده است
همه چیز سرد و بی روح است
ستارگان مهربان هم دیگر با ناامیدی
به من نگاه می کنند
دقیقا از روزی که فهمیدم
عشق نیز
از میان رفتنی ست
((فدریکو گارسیا لورکا))
برچسب ها: فدریکو گارسیا لورکا , اشعار فدریکو گارسیا لورکا , اشعار شاعران خارجی , شعر جهان
نامت را در شبی تار بر زبان میآورم
ستارگان
برای سرکشیدن ماه طلوع میکنند
و سایههای مبهم
میخُسبند !
خود را تهی از سازُ شعف میبینم !
(ساعتی مجنون که لحظههای مُرده را زنگ میزند)
نامت را در این شب تار بر زبان میآورم !
نامی که طنینی همیشگی دارد !
فراتر از تمامِ ستارگانُ
پُرشکوهتر از نمنم باران !
آیا تو را چون آن روزهای ناب
دوست خواهم داشت؟
وقتی که مه فرونشیند،
کدام کشف تازه انتظار مرا میکشَد؟
آیا بیدغدغهتر از این خواهم بود؟
دستهایم بَرگچههای ماه را فرو میریزند.
((فدریکو گارسیا لورکا))
برچسب ها: شعر باران , فدریکو گارسیا لورکا , اشعار شاعران خارجی , شعر ناب
پس او را به کرانه رود بردم
گمان کردم که دوشیزه است
اما شوهر کرده بود.
شب و کنارهی سنت جیمز
و من مثل آدمی که مجبور به کاری باشد.
فانوسها خاموش
و زنجرهها در آواز
در گوشهی دنج خیابان
سینههای لرزانش را بهدست گرفتم
ناگهان چون سنبل بر من شکفتند.
و صدای لغزش زیر دامنیاش
مثل تکهای حریر
در گوشم پیچید.
درختان که نوری از شاخ و برگشان نمیگذشت
بزرگتر از معمول مینمودند
صدای پارس سگها از دوردست
و خرمن موهایش انبوه و بوتهوار
کراواتم را درآوردم
او لباساش را
کمربندم را که هفتتیری برآن بود کندم
او نیمتنهاش را.
هیچ صدف و مرواریدی
پوستی چنان دلپذیر نداشت
و هیچ بلور نقرفامی
چنان درخشندگیای.
رانهایش میگریختند از دستانم
چون ماهی جهنده
و تنش
نیمی آتش و نیمی یخ.
آن شب من در بهترین جادهها راندم
سوار برمادیانی چالاک
بی رکاب و بی لگام.
بسان یک مرد، تکرار نخواهم کرد
آن چه را که او با من گفت.
آن روشنی ادراک را.
آلوده به ماسه ها و بوسه ها
از رود بر گرفتمش
در حالیکه شمشیر زنبق ها رو به آسمان بود!
آن گونه رفتار کردم که بودم
چونان کولی ای اصیل!
به او سبدی بافتنی دادم
به رنگ نی
اما پابندش نکردم
چه او شوهر داشت!
حال آنکه به من گفت دوشیزه ایست
وقتی از رود گرفتمش!
((فدریکو گارسیا لورکا))
برچسب ها: اشعار شاعران خارجی , اشعار فدریکو گارسیا لورکا , فدریکو گارسیا لورکا , شعر
.: Weblog Themes By Pichak :.



























