
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , غزلسرا , شعر کهن

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟
تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بستان سرای عشق میباید مرا
عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام
پایمال مردمم از نارسایی های بخت
سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام
خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟
برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام
بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام
لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر
در فراق همنوایان از نوا افتاده ام
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , غزلسرا , شعر کهن

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , غزلسرا , شعر کهن

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , غزلسرا , شعر کهن

دردا که بهار عیش ما آخر شد
دوران گل از باد فنا آخر شد
شب طی شد و رفت صبحی از محفل ما
افسانه افسانه سرا آخر شد
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

کاش امشبم آن شمع طرب میآمد
وین روز مفارقت به شب میآمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست
ای کاش که جان ما به لب میآمد
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

ای بی خبر از محنت روز افزونم
دانم که ندانی از جدایی چونم
باز آی که سرگشته تر ازفرهادم
دریاب که دیوانه تراز مجنونم
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , رباعی , رباعی سرا , اشعار رهی معیری

از آتش دل شمع طرب را مانم
وز شعله آه سوز تب را مانم
دور ازلب خندان تو ای صبح امید
از ناله زار مرغ شب را مانم
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

ای ناله چه شد در دل او تاثیرت
کامشب نبود یک سر مو تاثیرت
با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک
ای آه دل شکسته کو تاثیرت؟
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

چون ماه نو از حلقه به گوشان توایم
چون رود خروشنده خروشان تو ایم
چون ابر بهاریم پراکنده تو
چون زلف تو از خانه به دوشان تو ایم
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

جانم به فغان چو مرغ شب می آید
وز داغ تو با ناله به لب می آید
آه دل ما از آن غبار آلود است
کاین قافله ازدیار شب می آید
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , کانال شعر در تلگرام , اشعار رهی معیری , کانال شعر های عاشقانه

خم گشت به لعلگون شراب آبستن
پیمانه بآتشین گلاب آبستن
ابری است صراحی که بود گوهربار
ماهی است قدح بآفتاب آبستن
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

یا عافیت از چشم فسونسازم ده
یا آن که زبان شکوه پردازم ده
یا درد و غمی که دادهای بازش گیر
یا جان و دلی که بردهای بازم ده
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

گلبرگ به نرمی چو بر و دوش تو نیست
مهتاب به جلوه چون بنا گوش تو نیست
پیمانه به تاثیر لب نوش تو نیست
آتشکده را گرمی آغوش تو نیست
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

داریم دلی صاف تراز سینه صبح
در پاکی و روشنی چو آیینه صبح
پیکار حسود با من امروزی نیست
خفاش بود دشمن دیرینه صبح
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

ای جلوهٔ برق آشیان سوز تو را
ای روشنی شمع شبافروز تو را
زآن روز که دیدمت شبی خوابم نیست
ای کاش ندیده بودم آن روز تو را
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمعند و ز بوی گل پراکنده ترند
ای زاهد خودپرست باما منشین
مستان دگرند و خودپرستان دگرند
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , کانال شعر , شعر مستی

آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

گفتم که بعد از آنهمه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو؟! گفتا هنوز هم ...
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , شعر کوتاه

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیدهٔ حق ناشناس دوستی
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعرکده , تک بیت ناب

آرزو مُرد و
جوانی رفت و
عشق از دل گریخت
غم نمیگردد جدا از جان مسکینم هنوز!
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعر جوانی , کانال شعر در تلگرام

یا درد و غمی که داده ای بازش گیر
یا جان و دلی که برده ای بازم ده...
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , تک بیت ناب , شعر کوتاه

ماهِ من
در چشم عاشق
آب هست و خواب نیست...
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعر ماه من , شعر کوتاه

در جستجوی یار دل آزار کس نبود
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم...
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعر گرافی , عکس نوشته شعر

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب میسوختم پروانهوار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بیعشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمهها بودی مرا تا همزبانی داشتم
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعر کهن , غزلسرا

مردم از درد نمیآیی به بالینم هنوز
مرگ خود میبینم و رویت نمیبینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که میگرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمیگردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل به دامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از سادهلوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحتبینم هنوز
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعر ناب , عکس رهی معیری
آتش و آب و آبرو با هم
هر سه گشتند در سفر همراه
عهد کردند هر یکى گم شد
با نشانى ز خود شود پیدا
گفت آتش : به هر کجا دود است
میتوان یافتن مرا آنجا
آب گفتا : نشان من پیداست
هر کجا باغ هست و سبزه بیا
آبرو رفت و گوشه اى بگرفت
گریه سر داد گریه اى جانکاه
آتش آن حال دید و حیران شد
آب در لرزه شد ز سر تا پا
گفتش آتش که گریه ى تو ز چیست ؟
آب گفتا : بگو نشانه چو ما
آبرو لحظه اى به خویش آمد
دیدگان پاک کرد و کرد نگاه
گفت: محکم مرا نگه دارید
گر شوم گُم نمیشوم پیدا
((رهی معیری))
برچسب ها: رهی معیری , اشعار رهی معیری , شعر ناب , عکس رهی معیری
| مطالب جديد تر | مطالب قدیمی تر |
.: Weblog Themes By Pichak :.



























