ای نسیم خوش نفس
کی می آیی از سفر؟
کی از آبشار گل
می کنی مرا خبر؟
شاپرک به دور خود
پیله ای تنیده است
وقت پر گشودنش
بی گمان رسیده است
کی برای شاپرک
بال در می آوری؟
یا برای قاصدک
بال و پر می آوری؟
رفت و روب کرده ایم
خانه را برای تو
تا دوباره پر شود
از صدای پای تو
ای نشانه ی بهار!
ای نسیم خوش خبر!
خسته ایم و منتظر
کی می آیی از سفر؟
((بیوک ملکی))
برچسب ها: بیوک ملکی , اشعار بیوک ملکی , شعر پروانه , شعر منتظر
آفتاب امروز غوغا می کند
آتشی در کوچه برپا می کند
مادرم می آید و از لای در
بازی ما را تماشا می کند
خوب می دانم، مرا می خواهد او
چون که هی این پا و آن پا می کند
باز شیطان می رسد، با شیطنت
بیخ گوشم گرم نجوا می کند
می روم یک گوشه ی دنج و مرا
هرکه در کوچَه ست، حاشا می کند
از ته دل خنده ای سرمی دهم
خنده ام مشت مرا وا می کند
عاقبت مادر، مرا در کنج در
پشت یک لبخند، پیدا می کند
چشم های او برایم عشق را
با زبانی ساده معنا می کند
((بیوک ملکی))
برچسب ها: بیوک ملکی , اشعار بیوک ملکی , شعر کودکی , شعر مادر
.: Weblog Themes By Pichak :.

























