
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را
که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را
بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را
دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمیفهمم سببها را
بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را
((نجمه زارع))
برچسب ها: غزلسرا , اشعار نجمه زارع , شعر ناب , شعر عاشقانه
تاريخ : جمعه ۸ آبان ۱۳۹۴ | 3:27 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























