
دستی به در می کوبد
و قلب من
چون آشیانه ای تُهی
از شاخسار استخوانی اش
به زیر می افتد
می دانم تو نیستی
تو با کلید تمام درهایی که بر خود بسته ام
در تردید بی پایان سنگ ها و سایه ها
پنهان شده ای
پرنده و باد نیز
فقط در شعر شاعری سودایی
به در می کوبند
در قاب استخوانی ام می ایستم
و آهسته می گشایم
دری که لولایش را
بر چهارچوب هراس من میخ کرده ای
چشمانم را
مانند دو تیله ی چینی
به تاریکی پرتاب می کنم
و جز باد و پرنده ای خیس
هیچ نمی بینم
((عباس صفاری))
برچسب ها: اشعار عباس صفاری , شعر نو , شعر ناب , شاعرانه
تاريخ : پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۴ | 15:7 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























