.jpg)
اي مسافر
اي جدا ناشدني
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببينمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نميداني
سفرت روح مرا به دو نيم ميکند
و شگفتا که زيستن با نيمي از روح ، تن را ميفرسايد
بگذار بدرقه کنم
واپسين لبخندت را
و آخرين نگاه فريبندهات را
مسافر من
آنگاه که ميروي
کمي هم واپس نگر باش
با من سخني بگو
مگذار يکباره از پا درافتم
فراق صاعقه وار را
بر نميتابم
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشايعت کننده نبودي
تا بداني وداع چه صعب است
وداع توفان ميآفريند
اگر فرياد رعد را در توفان نميشنوي
باران هنگام طوفان را که ميبيني
آري باران اشک بي طاقتم را که مينگري
من چه کنم
تو پرواز ميکني و من پايم به زمين بسته است
اي پرنده
دست خدا به همراهت
اما نميداني
که بي تو به جاي خون
اشک در رگهايم جاريست
از خود تهي شده ام
نمي دانم تا بازگردي
مرا خواهي ديد ؟
((مهدي سهيلي))
برچسب ها: شعر مسافر , اشعار مهدي سهيلي , شعر ناب , شاعرانه
.: Weblog Themes By Pichak :.
























