
از نور چیزی بگو
ظلمت شاخه هایش را
در اندام نازک من تنیده
و غم
مثل پیچکی
در دهانم گل می دهد
کاش رهگذری
گل را بچیند
و قفل زبانم را به بوسه ای
بگشاید
از آب حرف بزن
که تنم گِل آلود غربتی تحمیلی ست
در تبعید از تو ام
به جلد نازک خود
و مثل کرم ناتوان ابریشم
تنیدن را از یاد برده ام
پروانه نشدن
را یاد گرفته ام
به خاک بگو
با چشمانم مهربان تر از دهانم باشد
مشتی دانه بکارد
تا حدقه ی خالی چشمانم
سبز شوند
و از دریچه ی نگاه جوانه ای نوپا
باز دنیا را زیبا ببینم
نسیم را به نوازش من بخوان
دست هایم از شانه افتاده اند
و ستون فقراتم
از طوفان شکسته
به نسیم بگو
برای زخم هایم
مرهمی بیاورد از عشق
گیاه پرنده ای از جنس قاصدک
-
((روشنک آرامش))
برچسب ها: روشنک آرامش , اشعار روشنک آرامش , شعرکده , شاعرانه ها
.: Weblog Themes By Pichak :.
























