~53.jpg)
دست بردار ازين هيکل غم
که ز ويراني خويش است آباد
دست بردار که تاريکم و سرد
چون فرو مرده چراغ از دم باد
دست بردار، ز تو در عجبم
به در بسته چه مي کوبي سر
نيست، مي داني، در خانه کسي
سر فرو مي کوبي باز به در
زنده، اين گونه به غم
خفته ام در تابوت
حرف ها دارم در دل
مي گزم لب به سکوت
دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسي فرياد است
به نظر هر شب و روزم سالي است
گر چه خود عمر به چشمم باد است
رانده اندم همه از درگه خويش
پاي پر آبله، لب پر افسوس
مي کشم پاي بر اين جادة پرت
مي زنم گام بر اين راه عبوس
پاي پر آبله، دل پر اندوه
از رهي مي گذرم سر در خويش
مي خزد هيکل من از دنبال
مي دود ساية من پيشاپيش
مي روم با ره خود
سر فرو، چهره به هم
با کسم کاري نيست
دست بردار! چه سود آيد بار
از چراغي که نه گرماش و نه نور؟
چه اميد از دل تاريک کسي
که نهادندش سرزنده به گور؟
مي روم يکه به راهي مطرود
که فرو رفته به آفاق سياه
دست بردار ازين عابر مست
يک طرف شو منشين بر سر راه!
((احمد شاملو))
برچسب ها: احمد شاملو , شعر عاشقانه , عاشقانه ها , اشعار احمد شاملو
.: Weblog Themes By Pichak :.
























