
ز پشت پرده باران
تو را نمی دیدم
تو را که می رفتی...
مرا نمی دیدی
مرا که می ماندم...
میان ماندن و رفتن
حصار فاصله فرسنگهای سنگی بود
غروب غمزدگی
سایههای دلتنگی
تو را صدا کردم
تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند
و برگ برگ درختان تو را صدا کردند
صدای برگ درختان، صدای گلها را
سرشک دیده من، ناله تمنا را
نه دیدی و نه شنیدی...
((حمید مصدق))
گروه شعر های باران خورده در تلگرام👇
برچسب ها: حمید مصدق , اشعار حمید مصدق , شعر رفتن , شعر غمگین
تاريخ : چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰ | 3:51 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























