ذرات غروب
از کاج که بالا میروند
آسمان درمن ته نشین می شود
و در پلک ، پلک ِ رؤیاهایم
کهکشانی رقیق
چشمک می زند.
در مرطوبناکی باغ
ارتعاش ِ برگ
دچار ِ لکنت می شود
و در اندوه ِ غیر رسمی ام
هر شب
ساعت پُر ِ پروانه می شود
و
جیب هایم پُر گنجشک.
صبح ها
در حاشیه ی لبانم
کلمات از طعم ِ لبانت ترک می خورند
و خال ِ لبت در من تب می کند.
دچار ِ توهم شده ام.
خوشه ای انگور بیاور...
((هژبر میرتیموری))
برچسب ها: هژبر میرتیموری , اشعار هژبر میرتیموری , شعر ناب , شعر غروب
تاريخ : جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵ | 6:38 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























