
از همان کوپه ای که راه افتاد می دانستم
تهران
نقشه بزرگی ست
که برای من کشیده اند
و این سفر نمی توانست
به چند کتاب کوچک ختم شود
با اولین تکان قطار
پرنده ای در من به آزادی رفت
و خون جریان دیگری داشت
شبی که می توانست
کوتاه ترین خواب دنیا باشد
از من زنی بی پروا می ساخت
که ناباورانه
شکار بوسه ای می شد
از این لحظه ها نمی توانستم
کوتاه بگذرم
که بند بند آن شب جاری
شبیه پنجره لرزان قطار
تکانم می دهد
و هنوز تهران در من
مسافری ست
در قطاری که
پایان نمی گیرد.
((سمیرا چراغ پور))
برچسب ها: سمیرا چراغ پور , اشعار سمیرا چراغ پور , شعر ناب , شعر قطار
تاريخ : دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵ | 19:16 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























