
ساعت دو شب است كه با چشم بیرمق
چیزی نشستهام بنویسم بر این ورق
چیزی كه سالهاست تو آن را نگفتهای
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق
هر وقت حرف میزدی و سرخ میشدی
هر وقت مینشست به پیشانیات عرق
من با زبان شاعریام حرف میزنم
با این ردیف و قافیههای اجق وجق
این بار از زبان غزل كاش بشنوی
دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق
من رفتنی شدم، تو زبان باز كردهای!
آن هم فقط همینكه: "برو، در پناه حق "
((نجمه زارع))
برچسب ها: نجمه زارع , غزلسرا , اشعار نجمه زارع , شعر عاشقانه
تاريخ : جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴ | 14:13 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























