
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید
افروختن سیگاری باشد
در فاصله ی رخوتناک دو همآغوشی..
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر
با لبخندی بی معنی می گوید: صبح بخیر
زندگی شاید
آن لحظه ی مسدودیست
که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت.
((فروغ فرخزاد))
برچسب ها: فروغ فرخزاد , اشعار فروغ فرخزاد , شعر های فروغ فرخزاد , شعر عاشقانه فروغ فرخزاد
تاريخ : چهارشنبه ۴ آذر ۱۳۹۴ | 1:54 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























