يک لحظه مکث کرد خيال
وگرنه از پل گذشته بوديم و حالا داشتيم
برای همهچيز دست تکان میداديم
من اما روبهروی شهری ايستادهام
که نای ايستادن ندارد
و نیمرخِ ماه بر شَبَش سوراخ است
و ردپاهای تو
در هزار کوچهاش سوراخ است
و جای لبهایت بر پیشانیام سوراخ است
کليد را در جمجمهام بچرخان و
داخل شو
به آغوشِ اعصابم بيا
در تاريکیِ سرم بنشين
اتاق را بگرد
و هرچه را که سالهاست پنهان کرده ام
از دهانم بيرون بريز
پردهها را کنار بزن
چشمها را بشکن
و متن را از نقطهای که در آن اسير شده
آزاد کن
((گروس عبدالملکیان))
برچسب ها: اشعار گروس عبدالملکیان , شعر کوتاه گروس عبدالملکیان , جملات شاعرانه , شعر گرافی
تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۴ | 14:4 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























