تو را صدا کردم
تو عطري بودي و نور
تو نور بودي و عطر گريز رنگ خيال
درون ديده من ابر بود و باران بود
صداي سوت ترن
صوت سوگواران بود
ز پشت پرده باران
تو را نمي ديدم
تو را که مي رفتي
مرا نمي ديدي
مرا که مي ماندم
ميان ماندن و رفتن
حصار فاصله فرسنگهاي سنگي بود
غروب غمزدگي
سايه هاي دلتنگي
تو را صدا مردم
تو رفتي و گل و ريحان تو را صدا کردند
و برگ برگ درختان تو را صدا کردند
صداي برگ درختان صداي گلها را
سرشک ديده من ناله تمنا را
نه ديدي و نه شنيدي
ترن تو را مي برد
ترن تو را به تب و تاب تا کجا مي برد؟
و من حصار فاصله فرسنگهاي آهن را
غروب غمزده در لحظه هاي رفتن را
نظاره مي کردم
((حميد مصدق))
برچسب ها: شعر باران , اشعار حميد مصدق , شعر بارانی , شاعرانه حميد مصدق
.: Weblog Themes By Pichak :.
























