
زن
از پنجره افتاده بود
اما از دهان مردم نمی افتاد
هاج و واج بین کلماتی که نمی فهمید
دست به دست می شد
گریه اش را به خنده پوشاند
و با قلاب بافتنی
مژه هایش را به هم بافت
کسی برای دیدن نمانده بود
پنبه ها را در گوش هایش کاشت
تا گل بدهند
زن آشپزخانه را تمیز کرد
به چشم نیاز نداشت
به گوش
فقط دست هایش را لازم داشت
زن چشم و گوشش را بسته بود
دلش داشت از کار می افتاد
آشپزی می کرد
و شعر هایش را در سطل زباله می ریخت
هر شب
دردهایش را به آب می داد
زن مجرم بود
پشت دست هایش را داغ زد
تا چیزی از عشق ننویسد
حالا شبیه مرگ شده بود
سرد و زیبا
((روشنک آرامش))
گروه شعر های باران خورده در تلگرام👇
برچسب ها: روشنک آرامش , اشعار روشنک آرامش , شعر کوتاه , شعر ناب
.: Weblog Themes By Pichak :.
























