
تو را پنهان مى خواستم
نگاهت را
در رگ رگِ جانم پنهان كردم
اما
از چشمانم به بيرون راه كشيد.
نامت را
پنهان تر آن كه با دل نگفتم
اما بادها
از خاك ها و خاكريز ها گذشتند
و بذر نام تو را
بر گستره ى تمام زمين پاشيدند.
تو را پنهان مى خواستم، اما
حالا سبز شده اى همه جا.
چشمانم را مى بندم
كودكانِ هرجا كه بگويى
نام آشناى تو را
خنده خنده بر طبل ها مى كوبند.
تو را پنهان مى خواستم ، مرد!
اما اين گونه كه...
حالا چه گونه پنهانت كنم؟!
((رضا كاظمى))
برچسب ها: رضا کاظمی , اشعار رضا کاظمی , شعر کوتاه , شعر عاشقانه
تاريخ : سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۵ | 14:44 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























