
تو می رفتی ..
جاده می رفت
باد می برد
گیسوانت می وزید
من ایستاده بودم
به اصرارِ احتمالِ یک اشتباه, در لحظه ی آخر ایستاده بودم
تو دور می شدی
بی هیچ سؤ تفاهمی
و من ...
چنان ناقوسی بی تاب
در خودم زنگ میزدم
تو دور می شدی
من دچار خوف
از انزواخانه ی تاریکم می دیدم
چهار مرد چهار گوشهِ مرا گرفته اند
... با خود می برند
آه نازنینم ....
ناقوس ها
در من زنگ می خوردند
و تو دور می شدی
((نیکی فیروزکوهی))
برچسب ها: نیکی فیروزکوهی , اشعار نیکی فیروزکوهی , شعر کوتاه , شعر ناب
تاريخ : چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۵ | 17:25 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























