
زمستان معشوق من است
مردی که حافظه ای سفید دارد
وَ گردنِ بلندش را
با غرور بالا می گیرد
زیر برف ها به قویِ زیبایی می ماند
که روی دریاچه ی یخ زده ای می رقصد
در آغوشش می کشم
آب می شود
کم کم
کم کم آب می شود
وَ می ریزد
انگار هیچوقت نبوده
مردِ مهاجری که قرار بود گرمم کند.
((مانا آقایی))
برچسب ها: مانا آقایی , اشعار مانا آقایی , شعر زمستان , شعر کوتاه
تاريخ : چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۵ | 5:11 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























