
می توانم در اندوه دست و پا بزنم
در همه ی برکه هایش
به آن عادت کرده ام
اما کوچک ترین تکان خوشی
پاهایم را سُست می کند
و هم چون مستان راهم را نمی شناسم
مگذار کسی خنده ای کند
مستی ام از آن شراب تازه بود
همین !!!
قدرت چیزی نیست جز درد و رنج
ناتوان، و اسیر نظم و انضباط
تا وقتی که سنگین شود و سرنگون
به غول ها اگر مرهمی دهی
مانند انسان ها ضعیف و ناتوان می شوند
اما کوهی اگر بر دوششان نهی
آن را برایت حمل می کنند !
((امیلی دیکنسون))
برچسب ها: امیلی دیکنسون , اشعار امیلی دیکنسون , اشعار شاعران خارجی , شعر جهان
تاريخ : سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۹۴ | 13:4 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























