
به ياد دست هايت
چراغي مي كارم
كنار پنجره اي خيس
تا سايه هاي نجيب لب هايمان
گره بخورند
بي هيچ بغضي
روي آخرين سايه باني
كه چتر روز ميان ظهري تشنه پهن مي كند
صدايم كن!
شايد كه دست بكشند از من
اين زخم هاي خسته كه خطا نقش مي شوند
بر نبض كاغذهايي
كه تصويرشان
شبيه چشم هاي فرداست ...
🌈🦋((نفس موسوي))🌈🦋
برچسب ها: نفس موسوي , اشعار نفس موسوي , شاعرانه نفس موسوي , شعر عشق
تاريخ : جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۲ | 0:24 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























