
چاقو خورده این دوربین عکاسی
به جای ِ خون
خاطره ریخته بیرون
خاطره،
که دخترم بود
و از زیباییاش گريه ام میگرفت
از اینکه در هیچ عکسی پیر نمیشد
گریهام میگرفت
از اينکه نمیدانستم
با من چه کسانی به گریه افتاده بودند
و کارخانهی شيشه بری
با اینهمه اشک ِ منجمدشده چه میکند؟
شیشهی جلوی ِ ماشین
شیشهی پنجرهی اتاق
از اشکهای چه کسانی ست؟
یکشب دیر به خانه آمدی
یکشب ِ دیگر
دیرتر به خانه آمدی
و هر بار
کمی از زیباییات را
در خانهای جا میگذاشتی
من
صدایِ گریهام را
با خودم حمل میکردم
صدایِ تو را
که ریخته بود روی پیراهنم
و پاک نمیشد
باید عمری که گذشت را تعمیر کنم
دستم را
که به دست ِ تو عادت کرده است
باید یکروز
دستهایم را
بیرون از خودم در بیاورم
و از آن به بعد
بدون ِ آغوش به خانه بازگردم
((مهدی اشرفی))
برچسب ها: مهدی اشرفی , اشعار مهدی اشرفی , شعر گریه , شعرکده
.: Weblog Themes By Pichak :.
























