
در یک غروب ساکت و ابری
یاد و هوایت در دلم رقصید
رویای چشمانت اسیرم کرد
آغوش سردم از تبی ترسید
در شعر من تنهایی فصلی شد
وقتی زمستان در بهار رویید
ازوعده ی دیدار هر روزه
عطر تو را این کوچه هم بویید
آیینه تصویرش خیالی بود
از صورت شب غصه بر تابید
عکست به قاب دل خیانت کرد
وقتی غبار لحظه ها خوابید
تردید یعنی مرگ باورها
وقتی که نبضِ واژه ها ایستاد
وقتی نقاب شعر پر کینه
از آسمانِ شاعری افتاد
🌈🦋((نفس موسوی))🌈🦋
برچسب ها: نفس موسوی , اشعار نفس موسوی , شعر غروب , شعر آسمان
تاريخ : چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۲ | 1:9 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























