
شاید تو آمده بودی
روزی در زدی و رفتی
مانده ای هنوز پشت در
و مدت هاست
در فاصله اتاقم تا پشت در نفس می کشی!
ناخواسته پلک می زنی
و خود را میبینم
که بازدمی در من مانده است
که دمش را به دنیا نیاورده ام!
چگونه نیامده رفته ای
و چگونه من از نبودنی آشوبم که نیامده است!
نیامدن یا نبودن
اولی را نمی توان تسخیر کرد
اما می توان بودنی ساخت که از نیامدن برخاسته باشد
راستی
خیالت آمده بود
لباس زیبا و عطر خوشی بر تن داشت!
((ساناز آبان))
برچسب ها: ساناز آبان , اشعار ساناز آبان , شعر سپید , شعر خیالت
تاريخ : سه شنبه ۹ فروردین ۱۴۰۱ | 18:33 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























