
شبح شبیه زنی بود توی نقاشی
که با مداد سیاه و سفید میجنگید
میان مردمک چشم من تلو میخورد
شبح شبیه خودم بود و داشت میگندید
سوار باد شد و از سکوت عاصی بود
به شکل داد درآمد میان درها ماند
به پرده چنگ زد و پشت پنجره خوابید
و لای موی زنی توی آینه جاماند
شبح شبیه کسی آنور کسالت بود
که مثل قرص مسکن به درد پایان داد
برای مرگ وصیت نوشت آنجا که
به وقت زندگیاش توی کوچهها جان داد
و روی مخزن آئورت یخ زده پل زد
صدای غرق شدن بود توی شریانها
گلولههای قشنگی که شکل گل بودند
به سمت مردمک من ته خیابانها...
به سمت مردمکم شیشههای خرد شده
نفسکشیدن زوری درون اکسیژن
درون کالبدی که هزار تکه شده
و دلخوشیّ من از زندگیّ و خوبی ژن!
تهوعی که سراغم مدام میآمد
زنی که حامله بود از هزار نطفهی درد
طلوع غمزدهای را به روی بوم کشید
شبیه صورت خود با مداد رنگی زرد
شبح شبیه زنی بود توی نقاشی
که توی زردترین رنگ زندگی جان داد
و شکل قرص مسکن کنار خود خوابید
شبح دوباره به دردش نوید پایان داد
((باران محمدی))
👇👇👇
برچسب ها: باران محمدی , اشعار باران محمدی , غزلسرا , شعر بغض
.: Weblog Themes By Pichak :.

























