
در سرم انقلابِ باروت است
نقشه ی انهدام میریزد!
انگلی که گرفته جانم را
در تنم هی جُذام میریزد..
یک زن از تکه هایِ سالم من
با سیاهی قرارِ کافه گذاشت
روسری سفید پوشید و..
روز را در خودش کلافه گذاشت
با سیاهی نشست پشت زمان
رفت تا هفته های نامرئی
از هوس های روزمره رسید
به گناه ِموجهِ شرعی..!
شرع و کابوس و شیشه ی ودکا
قهوه را توی خوابِ پنجره کشت
و خودش را به جرم زندگی اش
با همین زندگیِ مسخره کشت
حبس شد توی خانه ی سردش
روز ها را ندیده شب می کرد
شب که میشد به وقت کودکی اش
هق هق اش راخودش ادب میکرد..
((باران محمدی))
👇👇👇
برچسب ها: باران محمدی , اشعار باران محمدی , غزلسرا , شعر بغض
تاريخ : پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۰ | 17:46 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.

























