
از برگ ها سراغ تو را میگرفتم و
آنها برای وصف تو پاییز میشدند
این چکمه های خسته به دنبال بودنت
روی تمام رهگذران هیز میشدند
از چک چک تو روی سر خیس من فقط
موهام با گلوم گلاویز میشدند
گشتم هزار مرتبه دنبال رد پات
از بخت من زمین و زمان لیز میشدند
این گوش های من که پر است از کلاغ ها
با هر صدای شوم و بدی تیز میشدند
از عصرهای رنگی اینجا شنیده ای؟
وقت نبودنت چه غم انگیز میشدند؟
هی غصه بود کار من و اینکه چشم هام
دائم به چشمِ آینه ها ریز میشدند
تو هر چه دور میشدی از حال و روز من
این لحظه ها به یاد تو پاییز میشدند
((باران محمدی))
👇👇👇
برچسب ها: باران محمدی , اشعار باران محمدی , غزلسرا , شعر بغض
.: Weblog Themes By Pichak :.

























