
سایه هامان به زمین پاشیده بود
و نعش شب
روی جدول های خون آلود خیابان
جان می سپرد
باتون های آونگ
از کمرگاه جلادان،
عقوبت تلخِ فریادی بود
که با دشنام و عذاب
به جانِ مستأصلمان می آویخت
و واژگون
بر حناقِ حنجره ها میشد
تن هامان به زمین می افتاد،
در کسالت دردی مستمر و جاودانه...
((صوفیا آهنکوب))
برچسب ها: صوفیا آهنکوب , اشعار صوفیا آهنکوب , شاعرانه صوفیا آهنکوب , شعر ناب
تاريخ : سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۸ | 16:58 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























