با چِك چِكِ ترانه ی شادي، گنجشك ها دوباره رسيدند
اندوه هاي ارزني ام را، از بامِ دل به همهمه چيدند
چون كودكانِ شاد به نوروز، با جامه هاي تازه ی خوشدوز
بر شاخه هاي خيسِ درختان، پرپرزنان و شاد پريدند
اين حجم هاي كوچك غوغا، اين قاصدانِ صادق گلها
با نغمه هاي عشق، دلم را، چون هديه هاي كوچك عيدند
در آسمانِ شنگِ بهاران، جمعيّتِ عظيمِ هزاران
در قطره هاي نم نمِ باران، پيغمبران پاك اميدند
گنجشك ها زسفره ی عُسرت، از خونِ دل چها كه نخوردند
گنجشك ها به وادي حيرت، از ديدني چها كه نديدند
بس صبحدم كه حادثه ها را، با من كنار پنجره گفتند
بس شامگه كه فاجعه ها را، از من كنارِ نرده شنيدند
اينان پگاه بر سرِ شاخه، در راهِ آفتاب نشستند
با تيغِ صبح پرده ی شب را، از چهره ی زمانه دريدند
آنگه به روي زخم قديمي، همچون طبيبكانِ صميمي
از تار و پودِ چهچهه گویی، یک پرده ی حریر کشیدند
((رضا افضلی))
برچسب ها: رضا افضلی , اشعار رضا افضلی , شعر گنجشک , غزلسرا
.: Weblog Themes By Pichak :.
























