
زاغي سياه و خسته به مقراض بالهاش
پيراهن حرير شفق رابريد و رفت
من در حضور باغ برهنه
در لحظه ي عبور شبانگاه
پلک جوانه ها را
آهسته مي گشايم و مي گويم
آيا
اينان
روياي زندگي را
در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس مي کنند ؟
در دوردست باغ برهنه
چکاوکي بر شاخه مي سرايد
اين چند برگ پير
وقتي گسست از شاخ
آن دم جوانه هاي جوان
باز مي شود
بيداري بهار
آغاز مي شود
((شفيعي کدکني))
برچسب ها: اشعار شفيعي کدکني , شعر ناب , شعر , شفيعي کدکني
تاريخ : یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴ | 15:11 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























