
هر زمان که از جور روزگار
و رسوايي ميان مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي خود اشک مي ريزم
و گوش ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل خويش مي آزارم
و بر خود مي نگرم و بر بخت بد خويش نفرين مي فرستم
و آرزو مي کنم که اي کاش چون آن ديگري بودم
که دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است
و اي کاش هنر اين يک
و شکوه و شوکت آن ديگري از آن من بود
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
که حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
کمترين خرسندي احساس نمي کنم
اما در همين حال که خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت نيک ، حالي به ياد تو مي افتم
و آنگاه روح من
همچون چکاوک سحر خيز
بامدادان از خاک تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
و با ياد عشق تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
که شأن سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام خود با پادشاهان ، عار دارم
((ويليام شکسپير))
برچسب ها: اشعار شاعران خارجی , شعر ناب , اشعار ويليام شکسپير , شعر گرافی عاشقانه
.: Weblog Themes By Pichak :.
























