
برو دیگر نمی خواهم حضور احتمالی را
نبودن های پی در پی به تکرار و توالی را
اگر چه می تپد هر دم به یادت با غم و شادی
از این پس می زنم قیدِ دلِ حالی به حالی را
شدم یک بیستون از غم، زدی بر پیکرم تیشه
شنیدم طعنه ی شیرین و تلخ از این اهالی را
خیالم خیس و دل طوفانی و بعد از تلاطم ها
ندیدی در منِ دیوانه یک دریا زلالی را
به دنبال جوابی منطقی در اوج احساست
هزاران مرتبه از خود نپرسیدی سوالی را
برو اما بدان،در جستجوی یک نشان از تو
قدم زد دهنوی هر شب تمام شهر خالی را
((بدری دهنوی))
برچسب ها: بدری دهنوی , اشعار بدری دهنوی , شاعرانه , غزلسرا
تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ | 3:21 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























