
مرا بگذار
به خويشتن بگذار
من و تلاطم دريا
تو و صلابت سنگ
من و شکوه تو
اي پرشکوه خشم آهنگ
من و سکوت و صبور ي ؟
من و تحمل دوري ؟
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهاي عشق مي ترسم
اميد بي ثمري خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بيابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گياهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ايمان
که عشق بيهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار
کسي
نه هيچ کسي را دگر نمي خواهم
خوشا صفاي صبوحي
صداي نوشانوش
ز جمله مي خواران
خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلي براي کبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي کسي که مرا به خود مي خواند ز پشت نيزاران
((حميد مصدق))
برچسب ها: اشعار حميد مصدق , شعر ناب , شعر باران , شعر باران خورده
.: Weblog Themes By Pichak :.
























