
زندگیام
کلافیست
با گرههایِ کور
و من
در میانش
گم میشوم…
مینشینم
گرهها را
با دندان میدرم ...
نخ
طعم خون میگیرد ...
و هر بار
تکهای از من
کوتاهتر میشود ...
شادی
استکانیست لبپریده
بر طاقچه ...
و من
هر روز
کمتر از نفسهایم
در آن میریزم ...
گریه
چشمهایم
را ترک کرده
بغض
در گلویم
معلق مانده
مثل آسانسوری
که میان دو طبقه
در انتظار سقوط است
آزادی
درِ چوبیِ کهنهایست
که سالها
باز مانده
اما پاها یم
راه بیرون را
گم کردهاند ...
عصرها
روی سنگ فرش سرد
میایستم
و زندگی
بیصدا
از کنارم میگذرد ...
مثل سایهای
که هرگز
لمس نمیشود...
((سارا امیری فلاح))
برچسب ها: سارا امیری فلاح , اشعار سارا امیری فلاح , شعرکده , کافه شعر
.: Weblog Themes By Pichak :.
























