
از تکه های قلب و روحم جسم میسازم
چندین هزار آدم که در حال فروپاشیست
مثل عبادتگاه توی هر نفر نور است
تاریکیام هم بهترین استاد نقاشیست
جادوگرانه هر کدام از آدمکها را
به کارهای خانه راحت مبتلا کردم
آنها که ماهر بوده را هر روز آزردم
و مابقی را در تنم با زور جا کردم
در سمفونی ظرفشستن جایزه بردم
قاشق وَ قوری، ریتم ضرب آهنگ خوبی داشت
یک تمپوی آرام روی سینک با بغضی
که حال و احوال غم ساز جنوبی داشت
یک آدمک دارد برایم شعر میگوید
دارد خودش را میگذارد جای هر چیزی
شکل خمیری میشود در دست آدم ها
یا اینکه گاهی هم شبیه شیشهی تیزی
گاهی صدایی در سرم میآید از آنها
ما بین پهلوهام توی استخوانهایم
هر روز میخواهند بشکافند جانم را
آنها نمیدانند بی آنها چه تنهایم
من با تمام آدمکها مهربان هستم
جادوگری که در خودآزاریش استاد است
حتی اگر ناراضی از زندان من باشند
گفتم به آنها خودکشی و مرگ آزاد است
من با تمام آدمکها مهربان بودم
آنها که ماهر بوده را هر روز آزردم
گفتم به آنها خودکشی و مرگ آزاد است
من با تمام آدمکهایم شبی مردم...
((باران محمدی))
برچسب ها: باران محمدی , اشعار باران محمدی , شاعرانه باران محمدی , غزلسرا
.: Weblog Themes By Pichak :.
























