
پشتِ شب
شهری ست
که خورشید ش
در حصارِ اسارتی بارانی
به غروب می بازد
آرام قدم بزن
تا فانوسِ تنهایی
زیرِ چترِ شب های خيس
بوسه هایش
را حراج نکند
من در تکرارِ
دوباره از مرورِ خود
بیزار
ای هر نگاهت ، توقفِ رنج
بگذار
بِدَوَم تا آه
در این جذام ِ دردِ جدایی
که جویده ست
تنِ مرا...
🌈((نفس موسوي))🌈
برچسب ها: نفس موسوي , اشعار نفس موسوي , شاعرانه نفس موسوي , شعر اسارت
تاريخ : یکشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۲ | 0:49 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























