
خواب دیدم جوانم
و در آغوش تو...
ـ راستی مگر در خواب جوانی کنم!
جوانیهایم که در بیداری و بطالت و تنهایی گذشت ـ
خواب دیدم جوانم
در آغوش توأم
و به دریا زدهای دلت را
خواب دیدم تور انداخته بودی دلم را بگیری
و از آن دریاها که
هیچ صیادی را شرمنده نمیکنند، دیدهای؟
یکی از همانها به تورت خورده بود
با تمام موجهایم به استقبالت آمده بودم
و هربار گوشماهیهای ساحل
چیزی از عشق ما در گوش هم زمزمه میکردند،
کمی پا پس میکشیدم و
چندثانیه بعد،
دوباره بازمیگشتم
عشق تو حسودم کرده بود
و با موجهایم
ردپای عاشقانی را که بر ساحلم قدم میزدند
پاک میکردم
عشق تو حسودم کرده بود
و هرکه را غرق میکردم و بوی تو را نمیداد،
جنازهاش را به ساحل پس میدادم
عشق تو حسودم کرده بود
و دیگر
دلم نمیخواست بیدار شوم
در دنیای بیداری
عقربهها رأس ساعت دلتنگی ایستادهاند
و زمان از جایش تکان نمیخورَد
در دنیای بیداری، دلتنگ توأم
و در قاب عکس دریا بر دیوار اتاقم
آب از آب تکان نمیخورَد.
((نسيم لطفى))
-
👇👇👇
برچسب ها: نسیم لطفی , اشعار نسیم لطفی , شعر ناب , شعرکده
.: Weblog Themes By Pichak :.

























