
تاریک مثل یک چمدان که
قلبش پر از لباس سیاه است
غمگین شبیه کفش نویی که
آینده اش همیشه به راه است
هجده کلاغ پیر پریشان
درگیر رفتن و نرسیدن
از شاخه های خشک تولد
به ناکجای قصه پریدن
یک دختر است یک منِ بی شکل
آیینه ای که رو به جهان است
میترسد از ندیدن خورشید
از انعکاس شب نگران است
هی مشت میزند به تن شب
تا ماه در اتاق بیفتد
آغوش بر کشیده که داغِ
آتش از این اجاق بیفتد
روییدم از بهار درونِ
متروکه ای کنار خیابان
یک تکه آفتاب و جنونِ
سرمای رعشه آور آبان
افتاده در بد آمدگی ها
بغض ورم گرفته ی مینم
بیدارم از سپیده ی باروت
شبگین ترین طلوع زمینم !
عکسم که توی حافظه ی قاب
جان میکنم که باز نمیرم
مانند یک کتیبه بمانم؟
یا روی قبر یاد بگیرم؟
من، بودن خلاصه ی دودم
کابوس های ابری سیگار
خطی سیاه مست و کبود از
سرگیجه های مزمن پرگار
یک جاده ی فلج شده ام که
بر روی دوش کوه،اضافیست
این افعی عقیم درونِ
کشتی قوم نوح اضافیست
من،مین کلاغ و افعی و جاده
سیگار و دختر و چمدان است !
این پازل بدون سر انجام
هر تکه اش کجای جهان است؟
((فاطمه شمس))
👇👇👇
برچسب ها: فاطمه شمس , اشعار فاطمه شمس , شعر طلوع , شعر آفتاب
.: Weblog Themes By Pichak :.

























