
پاییز است،
درختان بی برگ خواب...
و نبض برگ ها ایستاده....
گلدان کنار پنجره پژمرده....
پاییز تا میتواند سرمایش را
به رخ میکشد
امروز اما شاخه گلی را دیدم،که به دور از چشم پاییز روییده....
پاییز است....
اما دستی گرم است هنوز
از گرمای عشق....
دختری را میگویم که روزها شاملو میخواند،
و دیگر قارقار کلاغها
از دور سرش را به دوران
نمی اندازد....
دختری که هر روز گره میزند
رویاهایش را به
بال پرندگان مهاجر....
((غزل اقلیدی))
گروه شعر های باران خورده در تلگرام👇
برچسب ها: غزل اقلیدی , اشعار غزل اقلیدی , شعرکده , شعر کوتاه
تاريخ : جمعه ۵ دی ۱۳۹۹ | 2:9 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























