
وقتی زبان، زبانه نباشد، سخن چه سود؟
وقتی نفس، ز جان ندمد، دم زدن چه سود؟
گلخانه های عاطفه وقتی خزانی اند،
گلخنده های نسترن و یاسمن چه سود؟
تا روزگار، قصه ی یلدای سینه هاست
در چشم مرد، سوسوی چشمان زن چه سود؟
بی چشمه ی حضور، سرابند آب ها
بی جاری روان، عطش آباد تن چه سود؟
تر قامتی که پرچم همت نمی زند
چتر بلند سایگی اش بر چمن چه سود؟
تا جان حصاری تن و ما زخمی من است
بی گاه و گاه، دم زدن از ما و من چه سود؟
خیزاب شعر، تن به اسارت نمی دهد
بر پیکرش زرفرف کف، پیرهن چه سود؟
((بهمن رافعی))
برچسب ها: بهمن رافعی , شعر ناب , غزلسرا , اشعار بهمن رافعی
تاريخ : یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۸ | 2:47 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























