
از آتش دل مجنون، تب جنون مانده
به یاد قامت فرهاد، بیستون مانده
ز بزم خسرو و شیرین و خسروانی ها
غبار خاطره بر طاق تیسفون مانده
پریده اند، پری پیکران جامه پرند
نگار ترمه و نقش گلابتون مانده
ز گاه پارس، که روزی ستون گیتی بود
شکسته بسته ای از چند سر ستون مانده
به جام جام شقایق، نگاه کن؛ کز عشق
چه داغ تیره ای از لکه های خون مانده
چه رفته است که از آن همه جمال درون
لعاب و رنگ فریبنده ی برون مانده
شب است و پر زده خورشید و ماه کوچیده
ستاره سوخته و سقف نیلگون مانده
((بهمن رافعی))
برچسب ها: بهمن رافعی , شعر ناب , غزلسرا , اشعار بهمن رافعی
تاريخ : سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ | 15:38 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























