
در تابش نگاه مأیوس خیال
بر کبودی چشم فصل های خاطره
قامت فراموشی کشیده ام
به بلندای عبور سایه ی این شب های دخمه ای
دیگر می خواهم
آتش بزنم
خاکستر عطر جا مانده از
سردی آغوشی هرزه را
به شوق اجابت دعایی
که خیلی وقت است
در قنوت دست های دلی خسته
زوق زوق می کند
اما هزار درد و دریغ
که نمی میرد
رد پای مستی مشت های خشم
بر گونه ی زنانه گی های آرزو
حال
بودن یا نبودن
چه فرقی دارد ؟؟؟
وقتی که سال هاست
آذین بسته ام
پنجره ی احساس زخمی ام را
به چلچراغ نفرتی بی پایان
((شیلا مسجدی))
برچسب ها: شیلا مسجدی , اشعار شیلا مسجدی , شعر ناب , شعرکده
تاريخ : پنجشنبه ۹ دی ۱۳۹۵ | 16:57 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.

























