شعله ی سرخ نگاهت که به جانم افتاد
غزلی بود که در روح و روانم افتاد
مثل موجی که شب از تاب و تعب می افتد
شب عشقت از اوج هیجانم افتاد
مثل فرمانده ی زخمی که دلش می گیرد
نفسم آمد و در لشکر جانم افتاد
تو بخندی همه ی شهر به هم می خندند
ناله ی عشق به روح نگرانم افتاد
عشق تندیس نگاهی ست که عصیان کرده
از شبی که غزل از حجم زبانم افتاد
تا " پرستش " نکنم عشق غزل خواهم گفت
قرعه چشم تو وقتی به بیانم افتاد
((پرستش مددی))
برچسب ها: پرستش مددی , غزلسرا , اشعار پرستش مددی , شاعرانه پرستش مددی
تاريخ : چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵ | 5:5 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.

























