
يک روز سرانجام با تو
وداعي آبي ميکنم
ميدانم
روزي از من خواهي پرسيد
مگر وداع هم رنگ دارد
آن هم به رنگ آبي
من در جواب تو
فقط چشمانم را ميبندم
سالي که بر من و تو گذشت
فقط 365 روز نبود
جمعهها را بايد دو روز حساب کرد
بايد تقويمها را در آفتاب نهاد
تا رنگ ببازد
آسمان آويخته به من و تو است
باد ميآمد
تو بطريها را
از آب پر کرده بودي
ما تا غروب خيال ميکرديم
درون بطريها شراب است
سفره را پهن کردي
من دلواپس باران بودم که نبارد
باران نباريد
تو زود به خواب رفتي
هنگام خواب تو
باران باريد
صفحات پاييز را از تقويم کندم
به جوي آب انداختم
در ازدحام برگهاي پاييز
گُم شد
تو از خواب بيدار شدي
صبحانه آماده بود
((احمدرضا احمدي))
برچسب ها: اشعار احمدرضا احمدي , شعر , جملات عاشقانه , جملات دلتنگی
.: Weblog Themes By Pichak :.
























