
این شهر باید مرا عریان ببیند
و ببیند که گیسوانِ سیاهِ من
عاشق تر از آنند
که به بوسهای اکتفا کنند
و ببیند که نگاهِ من
بی هیچ شرمی
از نگاهِ مردی سیاه چشم
مست میشود
و ببیند که لبهای ملتهب از خاطره ی شبی بارانی
عطشِ حرفهایِ نگفته دارند
یک شهر باید ببیند
شهوتِ درکِ لطافت
در حساسیتِ همیشه بیدارِ دستهایِ من بیداد میکند
و بیداد میکنند
نفسهایی که حبس نمیشوند
و بیداد میکنند
تپش هایی
که جز برایِ تکرار هم آغوشیهایِ معصوم
مکث نمیدانند
باید حضورِ برهنهام را
بر زانوانِ تکیده ی این شهر بنشانم
و جاری شوم
در اضطربِ آزار دهنده ی دلدادگانی
که عشق را
به تردید آمیخته اند
به مقدسات قسم !
شاعرانِ این شهر
بی شعر نیستند
بی آوازند
به مقدسات قسم !
مردانِ این شهر
از کهنگی بیزارند
به مقدسات قسم !
خوش بختترینِ آدم ها
برهنه ترینشان است
یک شهر باید مرا عریان ببیند
یک شهر باید به خاطر داشته باشد
که کینه ی پردهها به آفتاب
دیرینه است
((نیکی فیروزکوهی))
برچسب ها: سیاه قلم های نیکی فیروزکوهی , نیکی فیروزکوهی , شعر ناب , شعر گرافی
.: Weblog Themes By Pichak :.
























