
شب تیره و ره دراز و من حیران
فانوس گرفته او به راه من
بر شعله بی شکیب فانوسش
وحشت زده می دود نگاه من
بر ما چه گذشت؟ کس چه می داند
در بستر سبزه های تر دامان
گوئی که لبش به گردنم آویخت
((فروغ فرخزاد))
برچسب ها: فروغ فرخزاد , شعر کوتاه , اشعار فروغ فرخزاد , شعر عاشقانه
تاريخ : پنجشنبه ۷ آبان ۱۳۹۴ | 17:30 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























