
وقتي آسمون سياه و دلگيره
وقتي بارون ميگيره
همهي پرنده ها خوب ميدونن
برا عاشقي ديگه خيلي ديره
گونههايِ خيسِ تو
شونه هايِ خيسِ من
هقهقِ بي كَسي مون
شب دلواپسي مون
ما به شادي ما به غم نميرسيم
من و تو آخرِ اين قصه به هم نميرسيم
از همون روزِ بزرگِ يكي بود يكي نبود
از همون اولِ دنيا
سُرِ چشمه ، سُرِ رود
جرمِ دستِ من و تو عاشقي بود.
قصه ي دنيا به آخر ميرسه
عمرمون سُر ميرسه
اما اين پرنده شوقي برا ديدن نداره
تو قفس نايِ پريدن نداره
ما به شادي ما به غم نميرسيم
من و تو آخرِ اين قصه به هم نميرسيم
((عبدالجبار کاکایی))
برچسب ها: عبدالجبار کاکایی , شعر باران , اشعار عبدالجبار کاکایی , شاعرانه آرام
تاريخ : جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴ | 21:4 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























