می توانم در اندوه دست و پا بزنم
در همه ی برکه هایش
به آن عادت کرده ام
اما کوچک ترین تکان خوشی
پاهایم را سُست می کند
و همچون مستان راهم را نمی شناسم
مگذار کسی خنده ای کند
مستی ام از آن شراب تازه بود
همین!
قدرت چیزی نیست جز درد و رنج
ناتوان، و اسیر نظم و انضباط
تا وقتی که سنگین شود و سرنگون
به غول ها اگر مرهمی دهی
مانند انسان ها ضعیف و ناتوان می شوند
اما کوهی اگر بر دوششان نهی
آن را برایت حمل می کنند!
((امیلی دیکنسون))
ترجمه: ملیحه بهارلو
برچسب ها: اشعار امیلی دیکنسون , شعر عاشقانه , شعر گرافی , اشعار شاعران خارجی
تاريخ : چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۴ | 2:44 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























